مهربان ترینم ، هر روز با بغضی تازه تر به زندگی نگاه می کنم . دنیایی متفاوت با آنچه دیده می شود . کاش بی قراری ام فقط تو بودی ؟ ... مدت هاست در قلبم خانه داری . با من نفس می کشی ، همراه چشمان خسته ام هستی ... در اشک هایم جاری می شوی ... و حریم قلبم ، که لبریز از یاد توست ... به راستی اگر توان نگارش این دلتنگی ها نبود .... چگونه عقده های گره خورده قلبم را برایت می گشودم ؟ اگر توان سرودن نبود با کدام بهانه از بهانه های زندگی زنده می ماندم ؟ و اگر یاد روشن تو در شب های تار قلب من نور نمی افشاند ، چگونه به آرمانی والا می اندیشیدم ؟ این روزها ، می خواهم به قدر تمام دلتنگی ها با تو سخن بگویم ... می خواهم ساعت ها و ساعت ها از تو و با تو بنویسم ... اما محدوده ی زمان را چه کنم ؟ کاش فراتر از زمان و مکان هم صحبتم بودی ... اینجا ، در این دنیا ، همه چیز محدود است .... همه در حصار بودن گرفتارند و من می خواهم از تمام محدودیت ها بگریزم ... و غافل از این نیستم که خود نیز در حصار تن گرفتار این دنیایم ... کاش می گفتی با من راز این همه ابهام را ... شاید هم گفته ای و من فراموش کرده ام ؟ ... چیست این بی قراری ها و تپیدن های دل ؟ .... چیست این نگاه عاشقانه ای که در هستی جاری است ؟ میدانی چه می گویم که تمام واژه ها تویی ... و این منم که همچنان در پیچیدگی معنای کلمه در مانده ام ... اما تو با من سخن بگو .... در بیداری و در خوابم ... در روز و شبم ... هر لحظه ... هر دم .... نوای عاشقانه ات را با تمام وجودم خواهم شنید ... و نیرویی بر من جاری کن تا علاوه بر شنیدن به ادراک کلامت نیز دست یابم که خوب میدانم تنها ، شنیدن ، کافی نیست ... مهربانم ، ذره ذره جانم در التهاب توست و وجودم که عاشقانه تو را می جوید ... گاه به اشتباه اما تویی تمام پنهان و پیدای من ... می بینی که گاه آنچنان از دلتنگی بی تابم که جز نوشتن و گریستن آرامشی نمی یابم ... نمیدانم چیست این بی تابی هایی که حتی در خواب هم آرامم نمی گذارد ... و این خواب ها مرا به کجا خواهند برد ؟ ... نمیدانم !!!! مهربانم ، حرف ها دارم برای گفتن اما گاه بهتر است برخی سخنان نگفته باقی بمانند ... و تو خوب میدانی تمام نگفته های دلم را ... و شکستن احساسم را ...

نظرات شما عزیزان:
|